روزمرگيهای کوزه سفالی

 
 
 سبوی سبزه پوش
 در قاب پنجره
 آه
 چنان دورم
 که گويی جز نقش
 
بی جانی نيست
 
 
 

انگار باهاس دوباره اینجا بنویسیم.

می زنن تو کاسه مون؟

نمی زنن تو کاسه مون؟

حالا حالاها اینجوریاست.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

به به پی بی جون٬ تو کجا و این قرتی بازیها کجا؟ عجب جینگولی کردی چشم حسود کور.

دلم کلی حرف می خواد بزنه و گوش کنه ولی کو زبون گویا و گوش شنوا؟ مجبوریم بیایم اینجا به زور بغضهامونو پست کنیم٬ پست هم که نمی شه ولی خب یه کم خفگی رو به تعویق می اندازه.

از این زندگی گند متنفرم. اما خب خدایا شکرت٬ اینم می گیم که به تو یکی اقلا ضدحال نزده باشیم.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

شب پشت پنجره من نفس می کشه
مثل هميشه
اما بوی گازوئيل و دود و گاهی کاج و چنار بارون خورده نمی ده
بوی نخل و اکالیپتوس و رودخونه عميق گل آلود هم نمی ده
بوی سير و ماهی و نارگيل می ده
بوی شرجی و دم اقيانوسی که مثل سولاريس تمام عقده هاتو زنده می کنه برات
بوی برنج تايلندی و کاری هندی
بوی دسر آناناس با تزئين ميگوی خام
بوی چشم بادوميها
که از سر زرنگی می ذارن خنگ فرضشون کنی

من از شب می ترسم
فکر می کنم زمين يه هراس بزرگ رو زير نور خورشيد قايم کرده
که شب لو می ره

من هر شب می چرخم
روی يه بيضی محاط شده تو مستطيل
که محيطشو درختهای نارگيل پر کرده
غول که از بطری می ياد بيرون
منو مث يه جاروبرقی می مکه
من تا صبح تو گرد و خاک و آشغال چرخ می خورم و چرخ می خورم
تا صبح که خورشيد منو بالا بياره

يه شب اينقدر تو معده شب می مونم تا خورشيد هضمم کنه
تا يه روز روی تو رو که کنار سولاريس آفتاب می گيري٬ سياه کنم
قول می دم.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

دريغ بر ملتی که هزار پاره شده و هر پاره اش خود را ملتی می داند.

(جبران خليل جبران)

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

هموطن!

انصافتو شکر!

 پی نوشت ۱: کوزه جان خفه. تاريخ مصرف اين حرفها خيلی وقته تموم شده.

پی نوشت ۲: دنيا خيلی زشته. بين زشتيهای دنيا٬ اتفاقاتی که برای تو می افته جزو بدترينشونه٬ ای گربه خوشگل.

 

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

مشترک گرامی٬
صفحه ای که ملاحظه می فرماييد جهت گذاشتن پست در وبلاگ باز شده است. مشترک مورد نظر در دستشويی مشغول پست نوشتن می باشد. خواهشمند است تا بازگشت مشترک و پابليش شدن پست٬ از نشستن پشت اين دستگاه و بستن اين صفحه اکيدا خودداری فرماييد.

پی نوشت ۱: اينم در باب کمونيسم کامپيوتری.

پی نوشت ۲: دمت هات پی بی جون٬ بازم ضد حال زدی.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

بعد می گن چرا اينجا نمی نويسی. بينی بين الله سرويس پرشين بلاگ پنج می زنه ديگه.

کلی غرغر نوشته بوديم همه اش پريد.

تجربه ثابت کرده منم مث همه آدمها وقتی عصبانی می شم زورم زياد می شه. تصميم گرفتم اولين نفری که عصبانيم کرد بگيرم گردنشو بشکونم.
سابقه خشونت فيزيکی دارم؟... آره٬ يه بار ساعت هشت شب داشتم از يه قرار عاشقانه تنها برمی گشتم خونه سه تا مرتيکه از روبه روم دراومدن وقتی از کنارشون رد شدم يکيشون زد به پام. منم که از دانشگاه رفته بودم سر قرار عاشقانه٬ خونسرد پشت سرشون راه افتادم در يه فرصت مناسب کلاسور خدا کيلويی رو کوبيدم پس کله يارو. تِقی صدا داد گفتم گردنش شکست. نمی دونم چطوری نگاشون کردم که چيزی نگفتن و رفتن. به هرحال حس و حال و تریپ عاشقانه مون پريد٬ انتقاممونو هم گرفتيم.
ديگه ياد ندارم کسی رو بد زده باشم. شايد واسه اين که حس می کنم اونی که می زنه بيشتر تحقير می شه تا اونی که می خوره.

اما فعلا پايه کتک کاری ام٬ آهای نفس کش...

پی نوشت: ببينم اين دفه عين آدم پابليش می کنی يا باز حالمو می گيری پی بی جون؟

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

بعد عمری آپديت می کنيم که آپديت کرده باشيم و البته تهديدات واگذار شدن کوزه مان را به غير جدی گرفته باشيم.

حس کوزه نوشتنو ندارم اما بهش دلبسته ام بد. نمی دونم چرا چند وختو خالی مونده٬ ايراد از ذهن منه که خاليه. اما خب نامرده هرکی بخواد اينجا رو ازم بگيره. می نويسم که نوشته باشم.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
 

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عريانم
عريانم
عريانم
مثل سکوت ميان کلامهای محبت عريانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق
عشق
عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن
راز آن وجود متحدی بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد

هه هه هه... من يکی که خيال دارم خطوط و شمارش اعداد و شکلهای هندسی محدود رو دودستی بچسبم. همين شعر معرها رو خونديم تو بچگی خر شديم٬ هرچی هم سرمون رفت تو رويای اين پهنه های حسی وسعت کذايی بود. بيخود نيست هر تست خودشناسی اين مجله های دله ای رو زدم دراومد که شما بسيار احساساتی و خر می باشيد٬ همانا کله مبارک را از ابرها بيرون آورده ببينيد کجا ايستاده ايد. حالا يکی نيست بگه بعد از اين مدت باز اومدی به فروغ بيچاره گير بدی؟... راستی ببينم شعرهای فروغ کهنه نمی شن يا منم که از تاريخ ادبيات جا موندم؟

اين کيست
اين کسی که روی جاده ابديت
به سوی لحظه توحيد می رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضی تفريق ها و تفرقه ها کوک می کند
اين کيست٬ اين کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتايی می داند
اين کيست
اين کسی که تاج عشق به سر دارد
و درميان جامه های عروسی پوسيده است

هوم...

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()

 
در آستانه يخبندون
 

و اين منم
زنی تنها در زير درختان «نارگول»
که هزارسال هم که بگذره و هزار بلای ديگه هم سرش بياد
باز شعور درک هستی آلوده زمين و ياس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دستهای سيمانی رو پيدا نمی کنه

چرا همه فروغ می خونن؟ من اگه يه روز ديکتاتور بشم دستور می دم به جز خودم هيشکی فروغ نخونه هيشکی هم حق نداشته باشه اون جمله کذايی «در زندگی زخمهايی هست که مانند خوره...» رو تو وبلاگش بنويسه و تکرار کنه. هر ننه قمری ببينی يه کاست با دکلمه شعرهای فروغ داده تو بازار. چه معنی داره؟ اونوخت من می خوام از اين شعرها بخونم دلمو آروم کنم٬ همه اش قيافه نيکی کريمی می ياد تو ذهنم با اون نقش تکراريش که به قول عموی دوستم همچين قيافه می گيره انگار از تموم مردهای تاريخ کتک خورده! من از اين افه های برمامگوزيدی خوشم نمی ياد٬ البته نمی دونم از چی واقعا خوشم می ياد.

پيش از اينت گر که در خود داشتم
هرکسی را «تو» نمی انگاشتم
يه بار ديگه هم اينو نوشته بودم٬ يادمه. عشق هم يه تيکه از زندگيه ديگه. اين زندگی عين آدامس. هی بجو هی بجو هی بجو آخرش اگه باکلاس باشی لای يه تيکه کاغذ می پيچيش اگه نه که مستقيما تفش می کنی بيرون.

خسته ام.

 

کوزه سفالی | پيام هاي ديگران ()